پست چهل و یکم
سال نو مبارک ، این هم از کلاه قرمزی 91 

مامان تنبل کیان بعد از 16 روز که از سال نو گذشته تازه اومده و داره برای پسری می نویسه ، به خدا خودم هم کلی ناراحت بودم که چرا نمی تونم ، یعنی وقت نمی کنم و بیام و دو خط از خاطرات کیان بنویسم ، هزار ماشاء الله کیان تا بیداره موتورش حسابی در حال کار کردنه و ترمز و استراحت نداره ، می مونه وقتهایی که خوابه که اونم روز که خیلی کوتاه می خوابه و اگر من از کنارش بلند بشم فوری بیدار میشه و گریه می کنه ، که هیچی یعنی اونم باز در خدمت کیانم ، شبها هم که تا بخوابه از نیمه شب خیلی وقته که گذشته و با خوابیدن کیان من هم بیهوش می شم و می رم اون دنیا
این توضیحات رو دادم که کیان بعدا نگه چرا مامانم برام دیر به دیر مینویسه
خوب از کجا بگم ؟ شب چهارشنبه سوری خونه ی مامانم اینا بودیم و تو کوچه شون آتیش بازی حسابی راه انداخته بودن ، البته آتیش بازی واقعی نه ترقه و نارنجک و بمب ... 7 تا آتیش خوشگل درست کرده بودن و همه ی همسایه ها اومده بودن تو کوچه ( البته جز مامان و بابام که هیچ وقت اهل این مراسم ها نیستن ) اون شب من به رسم شب چهارشنبه سوری شام رشته پلو درست کرده بودم ، با اینکه اولین بار بود درست می کردم اما خوب شده بود ، کیان که گوشت قلقلی هاشو سوا می کرد و میگفت : توپ و می خوردشون ، رشته هاشون رو هم می گفت : ماتارانی ( ماکارونی ) و اون هار و هم جدا می خورد . اون شب با خودمون کلی فکر و خیال کرده بودیم که الان کیان حتما کلی از آتیش بترسه و .... می رفت جلوی آتیشها و با تمام قدرت فوت شون می کرد و می گفت : بوووووو ... یعنی خطرناکه ... تازه بعد از دو ساعت می خواستیم بیاریمش تو خونه رضایت نمی داد و می خواست بیرون بمونه ... کلی هم با دخترها همسایه رقصید 
امسال خیلی دیر خونه تکونی مو شروع کردم و شاید الان کسی بیاد خونه ام هنوز باورش نشه که خونه تمیز شده ، چون از این طرف تمیز کردن من همانا و از اون طرف رختن کیان همانا ... خونه تکونی ام زیاد تاثیری نداشت ... شب عید محمد شیفت شب و بود و ما تنها بودیم اما داداشم که تازه اومده بود و تعطیلات شون شروع شده بود اون شب اومد پیش ما ، تا نزدیک های 4 بیدار بودیم و من همچنان در حال خانه تکانی بودم و البته سفره هفت سین رو هم چیدم ( کیان به باباش گفته بود 10 تا ماهی میخواد و باباش هم گفت چون کیان گفته باید 10 تا ماهی قرمز براش بخریم ، که همشون تا 5 عید مردن )

داداشم هم هی این کانال اون کانال می کرد و برنامه ی ویژه شب سال نو رو میدید ...صبح محمد تا از اداره بیاد تقریبا 10 دقیقه مونده بود به تحویل سال ، داداشم فوری بلند شد و حاضر شد گفت من می خوام تا سال تحویل برسم خونه خودمون و پیش مامان و بابا باشم ، براش زنگ زدم آژانس ، دیگه نفهمیدیم چی به چی شد ، داداشم که دقیقا لحظه تحویل سال رسیده بود خونه و ما هم سه نفری سال رو نو کردیم .... بعد از صبحانه هم کیان و باباش بیهوش شدن و من به فکر ناهار بودم ، بعد از ناهار هم که عید دیدنی ها شروع شد ، امسال خیلی نگران بودم که با کیان چه جوری باید رفت عید دیدنی ، چون چند روز مونده بود به عید برای خرید که می رفتم بیرون با کیان هر جا آجیل می دید حمله می کرد تو مغازه ها و فروشگاه ها و مشت مشت با پوست می خورد
اول رفتیم خونه ی پدر محمد و بعد هم خونه ی پدر بزرگش که اونجا کیان واقعا ترکوند .... شاید فقط به اندازه ی یه قندون قند خورد بجز شکلات و کاکائو و آجیل .... بعدشم اومدیم خونه ی مامانم اینا چون محمد اون شب هم باز شیفت شب بود ... فرداش هم دو سه جا که از فامیل های محمد بود رفتیم عید دیدنی ، امسال خیلی خلاصه کردیم چون کیان دیگه از روز سوم دل دردش شروع شد و رنگش هم همش زرد بود ( از تو پوشک اش فندق و پسته با پوست در می اومد ) من نمی دونم این چرا آجیل میدید سرعتش 3 برابر می شد ، من هی ازش میگرفتم اون بازم تو آستینش غایم کرده داشت ، پدرمون در اومد به خدا از دست این وروجک ...( خودمون که امسال آجیل نخریدیم برای پذیرایی به خاطر کیان )
چند شبی شام مهمون داشتم ، دایی و پدر بزرگ و پدر و مادر محمد و خواهرزاده هاش ، خلاصه پوستی ازم کنده شد با وجود کیان مهمون داری کردم 
روز پنجم یا شایدم هم ششم عید بود که با مامانم و داداشم و عمه ام و محمد کیان رفتیم سمت گیلان ، کیان یه کم اوایل راه خوابید و سر حال بود ، رامسر نگه داشتیم که یه استراحت کوتاه بکنیم ، لب ساحل کیان خان چشمش افتاد به چند تا اسب که اجاره میدادن ( البته به قول کیان اَبـــــــــــــــــــــــ ، یعنی همون اسب که سین نداره و با یه مد کشیده هم می گه ) هیچی گفت الا و بلا من باید به اسبه نون بدم

بعدشم کلی سنگ ( که کیان میگه قند ) انداخت تو دریا ، راه افتادیم سمت لاهیجان ، تصمیم بر این شد که ناهار رو تو شیطان کوه بخوریم ، چادر زدیم و جای همگی خالی ناهار خوردیم ( به قول کیان مُــــخ خوریدم ، به همه ی غذا ها میگه مُــــخ که یعنی همون مرغ ) کیان داشت از او بالا همه جارو دید میزد ( آخه بچه چرا اونجوری نشستی ؟ بعدش کلی خرابکاری کردی و...
)

این هم موقع اومدن پایین پله ها ایستاده بود و رضایت نمی داد تو اون باد شدید بیاد سوار ماشین بشه

روز دهم عید هم جشن عقد یک از فامیل های دور پدرشوهرم بود که به ما هم کارت داده بودن ( نمیدونم چرا ؟!) که به کیان حسابی خوش گذشت ، تا آهنگ ملودی آرش پخش شد کیان پرید وسط وشروع کرد به رقصیدن

اون روز واقعا من خسته شدم از بس دنبالش این طرف اون طرف می دوییدم ،کلی از بادکنک ها رو هم ترکوند ، اینقدر شیطونی کرد تا بیهوش شد تو بغلم ، این اولین بار بود که از فرط خستگی بدون پستونک خوابش میبرد 
روز بعدش باز محمد دو تا شیفت پشت سر هم اداره بود ، یکی از دوستان مون هم ماشین مون رو قرض گرفتن که قرار شد تا شب دوازدهم برگردون که .... روز سیزده بدر خونه بودیم و نتونستیم جایی بریم ، اما به نظر من زیاد مهم نبود ، تا ماشین مون به دست مون برسه شد 15 فروردین و ما به جای سیزده به بدر رفتین پونزده بدر ...
تمام زحمت ها هم گردن کیان بود ، چادر رو برپا کرد ( باور نکنید چون دو تا جای چادر رو با همین چوب که دستشه پاره کرد )

بعدش چوب جمع کرد و آتیش درست کرد ( هی می رفت چوب ها ی کوچولو پیدا میکرد و از چند متری پرت میکرد تو آتیش)

اینجا هم چشمش افتاد به چند تا گاو ( که نمیدونم از کجا سر و کله شون پیدا شده بود ) و با چوب رفت گاوها رو میزد و بعدش براشون بوس می فرستاد ، من می ترسیدم نزدیک اون گاوها بشم اما کیان عین خیالش هم نبود

غروب همون روزهم بالاخره محمد راضی شد که کیان رو ببریم سلمونی برای اولین بار ... کلی دلم شور میزد که نکنه کولی بازی در بیاره ، اما خدارو شکر خوب بود ، 40 دقیقه طول کشید تا نوبت مون شد ، بعدشم کیان نشست تو بغل محمد و تکون نخورد تا موهاشو کوتاه کردن ، بهش میاد ، دیگه شکل پسرها شده ، البته این عکسش زیاد خوب نیست از خواب بیدار شده بود ازش گرفتم ، فقط می خوام چهره ی جدیدش رو ببینین
