پست چهل و سوم

پسرم ، فرشته ی کوچولو بی گناه من ... ممنونم .. ممنونم  به خاطر وجودت  و حضورت .. تا تو هستی من احساس مادری دارم و بدون تو همچین تجربه ای برام دست نیافتنی  بود ...


پسرم با تمام شیطنت های سرسام آورت با تمام خراب کاری و اذیت هات بازم عاشقانه دوستت دارم 

 
 

هرچقدر هم از زندگی خسته  باشم تویی که به من دلگرمی میدی ، شاید اگر تو نبودی ......
مامانم ، قشنگم ، دلم میخواد هر رو و هر لحظه از تمام شیطنت ها و شیرین زبونی هات بنویسم اما ... نمی دونم چرا دستم به نوشتن نمیره ، نمیدونم چرا اینقدر کم حوصله  شدم ، شایدم ...
تو بهترین  هدیه ی خداوندی برای من ، برای تمام روزها ، برای تمام اوقات ،  صدای توست که گاهی منو  که غرق در افکارم هستم  بیدار میکنه ....
پسرم ممنونم که هستی و دلگرم  ام می کنی با خنده ی های شیرین ات



پ ن 1 : با تاخیر چند روزه  ، روز مادر رو به همه ی مادرهای دنیا  تبریک میگم
پ ن 2 : از تمامی دوستان خوبی که تو این  ماه  پیام دادن هم  برای روز تولدم  و هم روز زن یه دنیا ممنونم
 پ ن 3 :  کیان کاش بزرگ بودی ... اون وقت برات قدر تموم عالم درد دل داشتم ، حیف که هنوز خیلی کوچولویی ....

                                                                     نظرات

پست چهل و دوم

کی باورش میشه که کیان یک ساله و نیمه شد ؟! مثل برق و باد گذشت ...

 

از یک ماه پیش غصه ام گرفته بود که کیان باز هم واکسن داره ، بعد از هر واکسن کیان تا مدتها بی حاله و تب داره ، حتی واکسن های سبک که خیلی از بچه ها یه تب کوچیک هم نمیکنن ... واکسن 18 ماهگی به گفته ی خیلی از مادرها سنگین ترین واکسن بچه است ، سری قبل که کیان رو برای قد و وزن برده بودم  تو  پرونده اش نوشته بود نوبت بعدی 30 فروردین ، گفتن چون ما واکسن رو روزهای چهارشنبه میزنیم شما دیگه 29  ام نیاین و یه روز با تاخیر واکسن اش رو بزنید ، روز 30 فروردین کیان رو که در خواب ناز بود با کلی گرفتاری لباس پوشوندم  و آماده کردم برای اینکه ببریمش شبکه بهداشت ، بچه ام تو ماشین بیدار شد ، خواب آلود بود و بهانه میگرفت ، به بهانه ی اینکه می خواییم ببریمش بعد ازاینجا خونه ی مادربزرگ یه کم آروم شد ، رفتیم اتاق واکسیناسیون ، خانوم مسئول قسمت واکسیناسیون فرمودند باید 10 تا بچه  بشن تا در بسته ی واکسن رو باز کنن و در غیر این صورت نمیشه ، گفتن برید روز یکشنبه بیاین ، اعصابم خرد شده بود ، همیشه کارشون همینه ، واسه واکسن هی مارو پاس کاری میکنن ... رفتم خونه ی مامانم ، کیان هم همچنان بد خلقی میکرد ...
مدتیه تو حیاط خونه ی بابام اینا داریم یه خونه ی نقلی میسازیم ، البته بابام بیچاره تا دیوارچینی سقفش رو خودش هزینه کرده ، محمد اصرار داشت که با بابام صحبت کنیم که خودمون سریع تر بسازیم و بیایم اینجا بشینیم ، البته واقعیتش من قلبا راضی نیستم ، نمیدونم چرا ؟ اما حس خوبی ندارم که بخوام دوباره برگردم تو همین حیاط و .... اما محمد میگه حالا موقته و چند سال میشینیم و یه کم دست و بال مون باز شد میریم  مستقل میشیم ... خونه اش خیلی بزرگ نیست، 77 متره ، یه سالن و آشپزخونه و سرویس پایینه و بعدش از داخل پله خورده رفته بالا دو تا اتاق خواب و حموم  داره ، یه دوبلکس جمع جور ... نمیدونم واقعا ساختنش اشتباهه یا ... به هر حال هرچی که هست این چند وقت هر روز کارگر داریم ... اینجا یه رسم مسخره ای داره که روزی 10 بار باید به کارگرها  خدمات و سرویس بدیم ، هنوز اومده نیومده یه صبحانه کامل ، دو ساعت بعد دوباره چای و ساعت دهی ... سر ظهر هم که ماشاء الله ناهار کامل در حد مهمون ... ناهار هنوز پایین نرفته هم که باید چای آماده باشه و دم غروب هم که عصرونه .... به خدا الان نگه داری کیان تو این سن به اندازه ی کافی وقت گیر و خسته کننده هست که من وقت سر خاروندن نداشته باشم حالا این پروژه ی جدید هم افتاده گردنم ... (مامانم هم بنده ی خدا این ترم هم صبح کلاس داره و هم بعد ازظهر ، حتی جمعه ها ، دیگه بنده خدا نمیرسه که به من کمک کنه )
اون روز  من با کیان که اومدم خونه ی مامانم ، فوری بساط صبحانه کارگرها رو آماده کردم  ، کیان هم بدخواب شده بود و یه سره گریه میکرد ، یه کم آرومش کردم اما بهم چسبیده بود و فقط میگفت بغلم کن .... حالا با یه دست باید ناهار رو آماده میکردم و با دست دیگه کیان رو بغل میکردم ... برنج رو که آبکش کردم ، تلفن زنگ زد ، از شبکه بهداشت بود ، گفتن بچه ها 10 نفر شدن کیان رو بیارین واکسن اش رو بزنید ، منم فوری محمد رو از تو حیاط صدا کردم ، کفرش در اومده بود و عصبانی شده بود البته حق هم داشت چون سر ساختمون مشغول بود ، صبح هم که اونجوری سرمون بازی در آوره بودن ... کیان رو فوری لباس پوشوندم ، قطره ی استامینوفن اش رو هم دادم و راه افتادیم .... اولیش به دست چپ اش بود ، خیلی دردش اومد ، بچه ام کلی گریه کرد ، فقط میگفت مامان  و اشکهاش گوله گوله می ریخت رو صورتش ... دلم براش سوخت  ، واکسن بعدی تو پای راستش بود ، حاضر نمیشد رو تخت بخوابه و محکم بهم چسبیده بود و انگار با چشماش التماس ام میکرد ، الهی مادرت برات بمیره عزیزکم ... اونم خیلی درد داشت ... نفس بچه ام بالا نمی اومد ، دو قطره واکسن فلج اطفال هم ریختن تو دهن اش و تمام ... محکم بغلش کردم و هزار بار بوسیدمش ، سرش رو دست میکشیدم تا آروم بشه و کیان همچنان هق هق میکرد ....
پسری دیگه واکسن نداری تا 6 سالگی ... ان شاء الله اون موقع دیگه برای مدرسه رفتنته .....
اومدیم خونه ، یه کم بی حال بود .. ناهار کارگرها رو آماده کردم ، سفره رو چیدم ، کیان رو بغل کردم و بردمش تو اتاق ، با گریه خوابید ، تازگی ها خیلی خیلی به محمد وابسته شده ، تو خونه لباس یا عکس و وسیله ای ماله باباش باشه و ببینه شروع میکنه به بغض کردن و با ناله باباش رو صدا میکنه ، دل آدم ریش میشه وقتی بابا  بابا  میکنه .... اون روز هم هی بابا بابا کرد با غصه خوابید ، از عصر تن اش گرم بود ، قطره اش رو میدادم بهش ... غروب بعد از رفتن کارگرها ، رفتم تا داروخونه  برای کیان یه استامینوفن دیگه هم بگیرم محض اطمینان که نکنه تموم بشه و شب بچه تبش بره بالا ... تو  راه برگشت از در خونه ی یکی از دوستای قدیمی ( دوره دبیرستانم ) رد میشدم که هنوز هم با هم در ارتباط هستیم ، این دختره الان چند ساله که در یکی از شهرهای اطراف  میره سر کار ، دو تا برادر هم داره که از خودش بزرگ تر هستن ، برادر بزرگتره دو تا بچه داره و کوچیکتره تازگی ازدواج کرده ، وضع مالی خوبی ندارن ، این دوستم 6 سالش بوده که پدرش فوت کرده و مادرش با خیلی سختی اینها رو بزرگ کرده ،خانواده ی آبروداری هستن ،  خدارو شکر هر کدومشون  عاقبت به خیر شدن ، همین دوستم مخ رشته ی تجربی تو دبیرستان بود ، الان هم فوق لیسانس مهندسی شیمی داره و تو یه آزمایشگاه خصوصی کار میکنه ، این دختره هر سال عید می اومد خونه ی مامانم اینا و اونجا همدیگرو میدیدیم اما امسال من هرچی زنگ زدم کسی خونه شون نبود ... تلفن های همراه اش هم خاموش بود به خاطر همین گفتم  بزار زنگ خونه شونو بزنم و یه خبری از مادرش بگیرم ، زنگ زدم ، زن داداش کوچیکش در رو باز کرد ، رفتم تو حیاط دیدم مادرش با حال پریشون نشسته رو پله و گریه میکنه ( دقیقا موقع اذان هم بود ) نوه هاش هم اونجا بودن ، هرچی میگم خاله چی شده ؟ زن بیچاره زبونش بند اومده بود و گریه اختیارش رو ازش گرفته بود .. فقط میگفت بچه ام ، بچه ام .... بغلش کردم ( واقعا دوستش دارم ، خیلی زن مهربونیه ) سرش رو بوسیدم و گفتم تورو خدا آروم باش ، چی شده ؟ اسم پسر بزرگ اش رو هی تکرار میکرد ... میدونستم که چند وقت پیش یه کم قلبش ناراحت بود و چند روزی بیمارستام بستری بود ... گفتم چی شده ؟ گفت چند روز پیش بنده ی خدا سکته میکنه ، می برنش یمارستان این شهر خراب شده ی ما ، نمیتونن براش کاری بکنن و مستقیم اعزام میشه تهران .... بیجاره همینجور که گریه میکرد گفت : تا نیم ساعت پیش عروس اش زنگ زده و گفته که : دکترها گفتن بافت قلب مرده و از کار افتاده ، با دستگاه فقط زنده است و تو نوبت اورژانسی پیوند قلبه ..... دلم آتیش گرفت ... زنه بیچاره خودش هزارتا درد و مرض داره و این همه سختی کشیده ... بیچاره پسرش فقط 35 سالشه و دو تا بچه ی کوچیک داره ... یهو اشک هاشو پاک کرد و گفت دیگه گریه نمیکنم ، من قوی ام ، به خدا گفتم من از پا در نمی یام و تا آخرین  نفس ام طاقت میارم و وایمیسم ، شاید خدا میخواد تحمل ام رو امتحان کنه .... سینه ام میسوخت ... یه کم آرومش کردم و خودم با چشم اشک آلود از در خونه شون اومدم بیرون ... فکرم خیلی خراب شده بود ... نوبت اورژانسی پیوند قلب یعنی چی ؟ یعنی باید یکی عزیزش مرگ مغزی بشه و قلبش رو پیوند بزنن به این بنده خدا .... چه بازی پیچیده ای داره این دنیا .. جون یکی به مرگ دیگری وابسته است ...
اون شب  کیان حدود 12 شب خوابید و ظاهرا بدنش خنک بود ، خوابم نمیبرد ، نگران بودم که هر لحظه ممکنه تب کنه ... از ساعت 3 گرمای بدنش شروع شد ، ساعت 4 دیگه واقعا تب داشت ... یه کم لباس هاشو کم کردم ، پارچه خیس میکشیدم رو تنش ، قطره ی استامینوفن رو ریختم تو شیشه اش با آب اما هرکاری میکردم نمی خورد و همش رو تف میکرد ... داشتم دق میکردم ، داغ بود و ناله میکرد و من پلک رو هم نذاشتم ، بی اختیار اشک میریختم ، به فکر مادر دوستم بود ... من برای تب بچه ی یک ساله و نیمه ام اینقدر بی قرار بودم و اون زن برای بچه ی 35 سالش که قلبش از کار ایستاده ....
ساعت 6 و نیم مامانم بیدار شده بود بره سرکار ، اونم هرچی تلاش کرد نتونست به کیان قطره بده ، اصلا لج کرده بود ، به بهانه ی عوض کردن پوشک اش ، پوشک اش رو باز کردم و مامانم براش یه شیاف استامینوفن  کودکان گذاشت .... کیان یه کم بهتر شد ، صبحونه میخواست ، براش صبحانه آماده کردم ، یه کم بازی کرد و ساعت 9 خوابید ، تمام لباس هاش و بالشش خیس خیس شده بود ، خدارو شکر تبش بند اومد .... چشمام از بی خوابی میسوخت اما باید برای کارگرها غذا آماده میکردم نتونستم اصلا بخوابم ... کیان اون روز خدارو شکر بهتر بود ... هر وقت میاید خونه ی مادرم به عشق مرغ و خروس و اردک باغ همسایه است ، غروب اون روز هم یه کم نون بیات و کاهو و سبزی برد برای مرغ و خروس همسایه و کلی ذوق کرد....


کیان کلا حیوون ها رو خیلی دوست داره ، خدارو شکر به بهانه ی اونها یه کم راه رفت و واکسن تو پاش  حل شد ... اما از دیروز پاش همش درد میکنه ، زیاد راه نمیره و خیلی بهانه میگیره ، فقط میگه بغلم کن ، از کمر درد خستگی دارم میمیرم ، احساس میکنم کمرم شکسته ... تورو خدا دعا کنین لا اقل این پروژه خونه سازی مون زودتر تموم بشه ، واقعا کم آوردم .... البته زیاد اعتراض نمیکم چون محمد خیلی شاکی میشه ، میگه مگه چی کار میکنی ؟ یه غذا واسشون درست میکنی دیگه .... (شایدم من خیلی بزرگش میکنم !!!) اما به خدا واسم خیلی تو این شرایط سخته .. از طرفی بهانه های کیان و از طرفی ..... هنوز ظرفهای سری اول تو ظرفشویی شسته نشده باید سری بعدی رو آماده کنم ... خدایا بهم یه کم توانایی بده .... وضعیت تیروئیدم همچنان خرابه ، اصلا نمیدونم این داروهایی که دکتر بهم داده تاثیر داره یا نه ؟ از 7 ماه پیش تا امروز 51 کیلو وزن کم کردم و گلو دردهام همچنان ادامه داره ...
این هم یه عکس از شیطنت کیان ، چه قیافه ای هم گرفته ، هرکی ندونه فکر میکنه الان خودش میخواد بشینه پشت فرمون ...عزیزکم ماچ


                                                            نظرات