پست بیست و پنجم

کیان با 10 کیلوگرم وزن و 73 سانتیمتر قد وارد 10 ماهگی شدقلب


شیطنت هات به اوج رسیده پسری ، مدام در حال وول خوردن هستی و دوست داری از همه چیز سر در بیاری ، شب ها که اسیرم  از دستت ، ساعت 1 نیمه شب تازه برای تو سره شبه و من با چشمانی خواب آلود باید منتظر بمونم که شما کی تصمیم می گیری بخوابی ،  شبهایی که می ریم خونه ی مامان بزرگ ات که دیگه عروسی ات میشه چون  مامانم بیچاره  خسته و کوفته  دو شیفت سرکار بازم تورو می بنده به کول اش و تو اون پشت بعد از کلی خنده ی موزیانه که تحویل ام می دی ، اطراف رو خوب رصد می کنی و بالاخره به مامانم تکیه می دی و می خوابی

البته تو کارهای خونه هم به مامان بزرگ ات خیلی کمک می کنی ها .. اینقدری که بنده ی خدا رو پشیمون می کنیعصبانی

خیلی حساس شدی ، اصلا نباید یه لحظه من از جلوت دور بشم ، پیش هیچ کس نمی مونی و اگه خدایی نکرده من یه لحظه بلند شم از کنارت شروع می کنی به اشک ریختن و مَـ مَـ مَـ گفتن که یعنی مثلا منو صدا می کنی ، منی که هر روز حموم می کردم الان حسرت یه حموم بعد از دو یا گاهی سه روز به دلم می مونه  ، حموم که بماند جاهای واجب تر هم نمی تونم برم چون اینقدر گریه می کنی که صورتت سیاه می شه و نفس ات بند میاد ، آخه این چه کاریه پسر ، مامانم  همیشه می گفت این بچه که چند ماه بیشتر شیرت رو نخورده زیاد بهت وابسته نمی شه که هی آویزونت باشه اما با اینکه الانم  چند ماهیه شیر ندارم که بهش بدم بازم مدام در حال نق زدنه گریه
متاسفانه متوجه شدم که کیان به لبنیات و پروتئین گاوی حساسیت داره این واسه من خیلی مشکل ساز شده ، چون هیچی نمی تونم بهش بدم ، نه فرنی ، نه شیر برنج ، نه ماست ، نه بستنی ، نه گوشت و خیلی چیزهای دیگه .. دکترت گفته تا دوسالگی فعلا این چیزها برات قدغنه
تقریبا 10 روز پیش رفته بودیم ییلاق پدری بابای کیان ، هوا حسابی سرد بود و مه غلیظی داشت 0 این عکس حدودا ساعت 2 بعدازظهره که تازه مه شروع شده بود )

ما هم که از تو خونه ای با کولر روشن  در اومده بودیم یه تاپ و شلوارک تن کیان کردیم و وقتی  رسیدیم اونجا دیدم خودمون هم نمی تونیم سرما رو تحمل کنیم ، از در و همسایه یه دست آستین بلند که به بچه ام بزرگ هم بود جور کردیم و پوشوندیم به تن اش  و یه روسری هم به سرش ، فکر نمی کردم دیگه اینقدر سرد باشه ، اینجا هم مادر بزرگ شوهرم کیان رو بسته به کول اش و کیان باز در لباس مبدل دخترونه مژه

چند روز تعطیلات حسابی سرمون شلوغ بود از طرفی خاله ام اینا کلا با خانواده ی شوهرش از اصفهان اومده بودن  ، از طرف دیگه هم مراسم عقد دختر صاحبخونه مون بود و حسابی بریز و بپاش و رفت و آمد داشتن و ما هم اومده بودیم خونه ی مامانم سوال

وای دیشب تا صبح خواب می دیدم تو حرم امام رضا هستم چقدر گریه کردم ، این آرزو به دلم موند ، 16 ساله مشهد نرفتم ، واااااااای خدایااااااااااااااااگریه
اینم دو سه روز پیشه رفته بودیم جنگل  نزدیک خونه ی مامانم اینا ، چه جاده ی رویایی ، حیف که جنگل اش کولر نداشتنیشخند

این هم کیان خان که تازه از خواب بیدار شده بودخمیازه


پ ن  1 : عمه ی کیان دوباره رفته سونوگرافی و گفتن بچه اش دختره اما باز هم سیسمونی رو یه جوری گرفتن که اگه دختر هم نبود قابل استفاده باشه ، اطرافیان شدیدا اصرار دارند که بچه  اش پسره متفکر

پ ن 2 : چند روزیه سردرد و چشم درد بدی دارم ، انگار همش گر می گیرم ، فکر کنم گرمازده شدم سبز

                                                      نظرات

پست بیست و چهارم

عاشق این عکس ات شدم ، چه معصومانه خوابیدیفرشته

کیان عسلی هر روز شیرین تر و شیطون تر می شی ، یه لحظه ازت غافل می شم یا تو آشپزخونه ای یا داری دم در با کفشها بازی می کنی ، دیوونه شدم از بس هی دنبالت دویدم ، بعضی وقتها دیگه خسته می شم  مثلا می خوام یه کاری کنم ازم حساب ببری ، یه اخم بهت می کنم و می گم کیان این کارو نکن و اون وقت تو یه خنده ی شیطنت آمیز بهم می کنی چشمک
 

که یعنی فهمیدم  واقعی نیست و دوباره می ری همون کارو انجام می دی
صبح  ها که بیدار می شی  هی دست  می کشی به صورتم و نازم می کنی و اگه چند بار این کارو کردی و من بیدار نشدم شروع می کنی به نق نق که یعنی گرسنه ات شده
دیگه کاملا مستقل  شدی تو شیر خوردن  و شیشه شیرت رو خودت دستت می گیری و تا آخر می خوری
اینم اول صبح کیان در حال شیر خوردن داره کارتون هم می بینه

بعد از اینکه شکمت هم سیر شد خودت می شینی و با اسباب بازی هات بازی می کنی یا بهتر بگم همه شونو می کنی تو دهن ات

چند روز پیش برای کیان سوپ  بار گذاشته بودم ، کیان هم خوابیده بود ، رفتم به قابلمه یه سر بزنم تا در قابلمه رو برداشتم البته با پارچه یهو بخار داغ دستمو سوزوند ، وای چقدر دردم اومد ، دلم می خواست جیغ بزنم گریهاما ترسیدم کیان بیدار بشه  و بترسه ، فوری دستم رو گرفتم زیر آب سرد  بعدش هم گذاشتم تو کیسه یخ ، اما بی فایده بود خیلی می سوخت ، پماد سوختگی زدم روش و سعی کردم بخوابم  ، اما خیلـــــــــــــــــــــــــــــــی درد می کرد ، کاملا بنفش شده بود ، یکی دو ساعتی همین وضع بود تا شروع کرد به تاول زدن  چند تا تاول ریز و یه دونه سالادی ... کیان هم که هی باهاش ور می رفت ، براش جالب بود و مدام می خواست بکنه دهنش .. بگذریم از اینکه کیان اصلا لب به اون سوپ هم نزد ، حیف از این همه زحمت
اینم  انگشت تاول زده ی من ناراحت

12 تیر ماه هم تولد دایی کیان بود ماچ کیان باز هم با دیدن شمع و کیک هیجان زده شده بود و می خواست شیرجه بزنه تو کیکنیشخند

پ ن 1: این روزها تنها کاری که انجام می دم دیدن سریال " همسان " از farsi1  هستش ، خیلی دنبال سریال های این شبکه نیستم خیلی هاش بی معنا و جلفه اما این سریال رو خیلی دوست دارم ، بهم یه احساس خوبی دست می ده ، انگار یه  جوری قاطی قصه شدم
پ ن 2 : کاش می شد همه چیز رو اینجا نوشت ، شاید سبک تر می شدم ، این بابای کیان خیلی .....عصبانی ازش دلخورم دل شکستهپسرم از وقتی تو دنیا اومدی سعی می کنم حتی وقتی خیلی هم عصبانی می شم با بابت بحث نکنم ، نمی خوام به تو آسیب روحی برسه ، دوستت دارم قلب

                                               نظرات

پست بیست و سوم

از دست خودم کلافه ام ، مدام رشته ی افکارم  پاره می شه ، می خوام همه چیز رو بنویسم و برای کیان ثبت کنم اما تا می یام بنویسم انگار همش فراموشم می شه ، هر هفته که می یام و یه پست جدید می زارم بعد از ثبت اش تازه یادم می افته که خیلی چیزهارو فراموش کردم که توش بیارم و بعدش هم دیگه حوصله ی اصلاح اش رو ندارم ، از این به بعد سعی می کنم بیشتر حواس ام رو متمرکز کنم تا چیزی از قلم نیفته
پسر عسل من نه تنها الان دیگه بدون کمک می شینه بلکه سینه خیزش هم خیلی خوب شده و داره به چهار دست و پا تبدیل می شه ، وای پسری خیلی شیطون شدی ، یک لحظه نمی تونم ازت غافل بشم ، فوری یه خراب کاری به بار می یاری ، تمام سوراخ و سمبه های خونه رو نشون کردی تا بری و ببینی چه خبره ، عاشق این هستی که بری و تو کمد دیواری های مامان بزرگ سرک بکشی ، این رو تا یادم نرفته بگم ، می دونی اولین بار به خاطر چی سینه خیز رفتی ؟ به خاطر لپ تاب مامانی ، کی بشه که بزنی و یاورش رو استاد کنی خدا می دونه ، خودت رو تند تند میکشی رو زمین و از این طرف اتاق می رسی به اون طرف که لپ تاب هست

منم مثلا خواستم سرت کلاه بزارم که دست از این دکمه های ظریف دستگاه برداری رفتم برات یه صفحه کیبورد آوردم که با اون مشغول بشی ، یه کم زدی تو سرش بعد انگار فهمیدی که این به اون ارتباط نداره

و اون وقت بی خیال اش شدی و از روش رد شدی رفتی سراغ مورد اصلی و شروع کردی به لیس زدن لپ تابم
آخ یه  چیزی براتون بگم ، آهای اونهایی که تو مناطق گرمسیر زندگی می کنید ما تو هفته ی پیش چند روز بخاری روشن کرده بودیم هیچی شبها هم پتو می کشیدیم سرمون .... باورتون می شه ، چند روز حسابی بارندگی شدید داشتیم و هوای خیلی سرد درست عینه زمستون ، امیدوارم تمام روزهای تابستون امسال همین طور خنک باشه
این پسری چتر گرفته رو سرش که خیس نشه ، مثلا خیلی بزرگ شده

روز پنجشنبه بابای کیان بعد از چند روز قرار بود از اداره بیاد خونه و شبش با یکی از همکارهاش هماهنگ کرده بود که ناهار فرداش باهم بریم جنگل ، وااااای اون روز چه باد و بارونی می اومد ، هرچی گفتم بابا امروز که واجب نیست بریم بیرون گفتن نه  باید بریم ، بابای کیان چند وقت پیش به خاطر پسری یه چادر مسافرتی هم خریده که هر جا می ریم پسری تو چادر باشه و یه وقت اذیت نشه خصوصا تو جنگل که پر از حشره است
گفتن می ریم چادر مسافری دارم و خیالی نیست ، راه افتادن به سمت تنکابن که البته نرسیده به عباس آباد به قدری مه بود و بارندگی شدید که واقعا یک متری مون رو هم نمی دیدیم اما باز هم این جمع همراه ما راضی به برگشت نبودن ، با سلام و صلوات از راه فرعی وارد جاده ای شدیم که به سمت جنگل های عباس آباد می رفت، تا حالا نرفته بودم این مسیر رو خیلی سبز و قشنگ بود و مه زیبایی اش رو خیلی بیشتر کرده بود ، بین راه جایی پیدا کردیم که خودشون آلاچیق داشتن و پتو و کلی امکانات ، دیگه نیاز به باز کردن چادر هم نبود ، همون جا پیاده شدیم ، خیلی سرد بود ، با اینکه بارون کم شده بود اما یه سرمای موزیانه ای هنوز می رفت تو جون مون ، من همش نگران  بودم که کیان سرما نخوره ، پسری حسابی شلوغ می کرد و از دیدن بارون کلی خوشحالی می کرد ، بعدش هم رو پام کم کم داشت خوابش می برد که دیدم خیلی  هوا داره سرد می شه و یه ملحفه رو کشیدم روسرش و شد عینه دخترها

فکر نمی کردم این قدر زود خوابش ببره

سوز بیشتر شد و مجبور شدیم حسابی استتارش کنیم

ساعت 4 خلاصه همراهامون راضی شدن که برگردیم ، البته از راه کلاردشت ، کل این مسیر رو دور زدیم تا از ورودی مرزن آباد اومدیم تو جاده اصلی ، کلاردشت هوا خوب بود اما روز بعدش از تلویزیون شنیدیم که انگاری روستاهای کلاردشت سیل اومده و خیلی خرابی به بار آورده
این هم چند تا عکس از کیان جون تو حیاط خونه ی مامانم اینا که بابایی ازش گرفته


پ ن : نیم ساعت پیش کیان نشسته بود و جلوی چشم مون یهو بی هوا از پشت محکم خورد زمین ، الهی مادرش بمیره بچه ام ضعف کرده بود انقدر گریه کرد ، خیلی صدای بدی داد ، رنگ کیان سفید شد از بس گریه کرد یه کم بهش آب دادم و خوابید ، تا حالا این طوری جیغ نزده بود ، وااااااای که چقدر شیطونی می کنی تو پسر

                                                              نظرات