پست بیست و دوم

کیان عزیزم وارد نه ماهگی شد


لثه هاش حسابی میخاره و هنوز هم خبری از دندون نیست ، دلش می خواد همه چیز رو بکنه تو دهنش و گاز بگیره ، این روزها فقط چشمم دنبالش می گرده که مبادا یه چیزی رو قورت بده  و خدایی نکرده بپره تو گلوش
عاشق بیرون رفتنه و فعلا  تنها کلمه ای که می گه   " دَ دَ  " که البته 20 بار پشت سر هم تکرار می کنه ، وقتی باباش می یاد خونه حسابی براش ذوق می کنه ، می دونه که باید هوای اونو بیشتر داشته باشه چون همیشه ماشین سوارش می کنه و می بردش  دَ دَ
دیروز سر ظهر بابای کیان یه سر اومد خونه و زود می خواست  بره بیرون کار داشت ، این فسقلی هم که تا باباش رو دید کلا خواب رو فراموش کرد و با کلی ذوق و شوق رفت بغل باباش ، واااای وقتی باباش می خواست بره چه صحرای کربلایی به پا کرد این پسره ، محکم گردن باباش رو گرفته بود و ول نمی کرد ، اینقدر بچه ام گریه کرد و جیغ زد دلم براش سوخت ، به زور از باباش جداش کردم تا اون هم بره ... دستش رو دراز کرده بود سمت باباش که یعنی بیا و منم ببر ....
شازده پسر همچنان شبها دیر می خوابه و زودتر از 12 نیمه شب خوابش نمی بره ، چند شب پیش کار خیلی بیخ پیدا کرده بود ، به قدری این بچه بی تابی کرد و گریه کرد که دلمون کباب شد ، ساعت نزدیک به  1 بود ، باباش گفت این جوری نمی شه باید ببریمش بیرون تا این بخوابه ، حالا باباش یه چرت هم خوابیده بود و بیدار شده  بود ، خلاصه مجبور شدیم با لباس تو خونه و دمپایی بریم ماشین رو روشن کنیم و کیان جون رو ببریم دَ دَ ...  کیان عادت داره تو ماشین سریع خوابش می بره یعنی دیگه به سر کوچه هم نمی رسه ، حالا اون شب مگه خوابش می برد انگار چشم هاش تازه باز شده بود ، منو و باباش خواب آلود و اون تازه با دیدن خیابون و ماشین ها ذوق می کرد ، تمام شهر رو دو دور زدیم تا آقا تازه خوابش برد و ما هم کلافه  برگشتیم خونه
کیان همچنان به رانندگی اش ادامه می ده
ای بابا این سوئیچ  کدوم بود ؟؟؟؟

خوب حالا کجا می رین که برسونمتون

پ ن مهم : در شب آرزوها روکسانا عزیزم و تلمای مهربون از دوستان نی نی سایتی مون مامان شدن ، الهی شکر

نظر یادتون نره

پست بیست و یکم

روزها می گذرن و کیان هر روز بزرگتر می شه ، حتی احساس می کنم بعضی وقتها از روز قبل هم بزرگتر شده و چهره اش تغییر کرده ، سرمون به هم گرمه ، هر روز یه شیرین کاری جدید منو به زندگی امیدوار تر می کنه ...
اینجا فکر کنم کیان داره به یکی از دوستاش ( که البته پسره ) اس ام اس می ده ...


حسابی شیطون شده ، سینه خیز می ره و مدام خودشو گوله می کنه و قل می خوره این طرف و اون طرف ، تمام سعی اش رو می کنه  تا بشینه ، مدام پاچه ی شلوارم رو می گیره و محکم خودشو می کشه بالا و بعد از چند لحظه می افته و خودش می خنده
خارش لثه اش همچنان اذیت اش می کنه و خبری از در آوردن دندون هاش نیست و آب دهنش همش آویزونه  تازگی یاد گرفته وقتی خوابش می یاد صورتش رو می چسبونه به صورتم و با دستش صورتم رو ناز می کنه و البته بیشتر وقتها چنگ می گیره ، این یعنی خوابم می یاد
عاشق آهنگ bari bakh  منصور شده ..  و اگه اونو نبینه یا نشنوه خوابش نمی بره ، البته گاهی بیش از یک بار ، و گاهی بیش از ده ها بار  مغز ما دیگه سوت می کشه اما آقا کلی حال می کنه برای خودش انگار ترکی متوجه می شه ، کلی ذوق می کنه  و همچنان که پستونک اش رو می مکه خوابش می بره  و وقتی  داره خوابش عمیق می شد ، خودش پستونک رو از دهنش در می یاره ( البته این توضیح رو هم بدم که شازده پسر  اینقدر گرمایی تشریف داره که اجازه نمی ده شب موقع خواب شلوار یا شلوارک تنش بپوشونم )

فردا شب ، شب آرزوها ست اولین پنجشنبه ی ماه رجب ، سال قبل  این موقع من  کیان رو باردار بودم و سال قبلش ارزو کرده بودم که خدا بهم  نی نی بده .. چقدر زمان زود می گذره
فردا شب همه دلها رو پاک کنیم و خالصانه دعا کنیم ، دعایی که از ته قلب باشه حتما مستجاب می شه ، من فردا شب برای تمام دوستای عزیزم که منتظر فرشته های کوچولوشون هستن دعا می کنم ، مخصوصا دوست خوب و مهربونم رکسانا عزیز
به امید برآورده شدن تمامی حاجات 

پست بیستم

کیان وارد هشت ماه شد ... عکس پایین رو خیلی دوست دارم ، یه جور پارادوکس توشه ، نگاهش مثل آدم بزرگ هاست اما پستونک دستشه انگار ی در عین کودکی بزرگ شده

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید. می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه ؟  اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد.فرشته تو برایت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق اورا احساس خواهی کرد کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد.

من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان انها نمیدانم خداوند او را نوازش کرد و گفت فرشته تو زیبا ترین وشیرین ترین واژهایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت .وقتی میخواهم با شما صحبت کنم ؟
اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟ فراشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو یادخواهد داد که چگونه دعا کنی

کودک سرش را برگرداند و پرسید. شنیده ام که زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد . حتی اگر به قیمت جانش تمام شود "
کودک با نگرانی ادامه داد."من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد گفت:"فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت:گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید:"خدایا اگر من باید همین حالا بروم "نام فرشته ام را به من بگو!؟

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :

" نام فرشته ات اهمیتی ندارد  ، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی "

پ ن ۱ : سرمای شدیدی خوردم ، تنم  و گلوم بدجور درد میکنه ، دو تا آمپول زدم و کلی قرص دارم اما اصلا خوب نشدم ، بچه ام کیان هم حال نداره امروز از صبح تا حالا ۸ تا ۱۰ بار شکمش کار کرده امیدوارم از من سرما نگیره

پ ن ۲ : فکر می کردم امسال حداقل با سالهای دیگه فرق داره ، اگه سالهای قبل " زن " به حساب نیومدم امسال " مادر" به حساب می یام که انگار نیومدم ،وقتی یاد زمان زایمان وحشتناکی که داشتم می افتم ، زمانی که مادر شدم ، وقتی یاده اون روزهای سختی که کیان تو دستگاه بود و هر لحظه امیدم نا امید می شد می افتم واقعا به این فکر می کنم که شاید اینها واسه هیچ کس جز خودم مهم نبوده و به نظرکسی نیومده و نمی یاد دلم شکسته بی خیال .... این پست کلا حذف شد ، خیلی چیزها نوشته بودم ، خیلی گلایه ها و حرفها اما  پسرم نمی خوام وقتی بزرگ شدی خاطرات بدی برات گذاشته باشم که با خوندشون ناراحتی بکشی ... من سکوت می کنم و فقط می گم همه چیز خیلی خوبه  .....