بعد از چند روز گرم و  داغ امروز بالاخره آسمون بارید ، یه بارون حسابی ... و تو این روز بارونی ، کیان  یک سال و هشت ماهه شد لبخند


پسرم دیگه  داره کم کم بزرگ میشه  و هر چی بزرگ تر میشه ، شیطونی هاش هم با خودش رشد میکنه بزرک تر و خطرناک تر میشه ، همش یا پیشونی اش یا دست  و پاهاش کبود یا به قول خودش  " بوف " شده
بیشتر کلمات رو خودش میگه ، حتی اگه مستقیم بهش یاد ندیم ، با شنیدنش از دهن دیگران فوری یاد میگیره .. گوشش خیلی خیلی تیزه ، حتی کوچکترین دیالوگ فیلم ها هم  حواسش  رو  متمرکز میکنه و اگه کلمه ی آشنایی بشنوه فوری منظور رو متوجه میشه .. البته خیلی هم خوب نیست ، حتی از کارخرابی هاش هم نمیشه برای کسی تعریف کرد ، چون فوری خودش میخواهد همونی رو که داریم تعریف میکنیم  دوباره عملی انجام بده ...
یه شب کیان رو پام بود و تقریبا خوابیده بود و چشماش بسته بود ، به محمد خیلی آروم  گفتم : پس فردا چک داری ، یادت هست ؟ گفت : آره ، صبح میرم بانک حسابم رو پر میکنم ... بعد کیان با چشم های نیمه باز میگه : بابا  " کارت" ( عابر بانک منظورشه) ، محمد گفت : بابا کارت میخوای چی کار کنی ؟ کیان میگه : " بانک" ، " بول " ( پول ) .... من بهش میگم مامان پول میخوای چی کار کنی ؟ میگه : " هام " ( خوردنی) ... میگم چی بخری؟ کیان میگه : " مَنیس" ( بستنی) ، "قرص" ( اِسمارتیز)، "ژله"(پاستیل) ... گوجه ، ماست .... و همین جوری خوابش برد ...شکمو کوچولو خوشمزه
بهش میگم : کیان  جون هر وقت جیش یا پیپی داشتی به مامان بگو ببرمت دستشویی میگه :  " باسه "( باشه ) ، آخه از وقتی  هوا گرم شده همش میخواد پوشک اش رو در بیاره و میگه : مامان " داخه " یعنی گرمشه... بعد هروقت که  کارش رو تو پوشک میکنه و تموم میشه تازه یادش می افته و میگه : مامان  ،  میاد دستمو میکشه میگه " دَشیوس " ( دستشویی) ... میگم : حالا دیگه ؟ بعد خودش میخنده نیشخند
یاد گرفته تا میره تو هر سوپر مارکتی اول از همه برای خودش " مَنیس" ( بستنی ) بر میداره و میگه مامان " دَده" ( بریم ) ، آره دیگه خرید خودش تموم میشهمژه

 

پارک و بازی با بچه ها رو دوست داره ، اما وقتی میبرمش پارک از بس این طرف اون طرف میپره که خودم پشیمون میشم که چرا آوردمش ... تو این ماه و ماه گذشته خیلی عروسی دعوت بودیم ، که همشونو ( بجز یه مورد ) محمد شیفت بوده و منو کیان مجبور بودیم تنهایی بریم .. البته به کیان که خیلی خوش گذشت چون همش وسط  بوده و تو شلوغی میرقصیده ، چند تا سفره عقد هم بهم زده ، اما پدر من در اومد ، واقعا گریه  میکردم  ، به خودم لعنت میکردم که چرا اومدم ، بعضی ها فامیل و آشنای خودم بودن و بعضی ها هم فامیل های محمد ، چون محمد هم نبود  اگه من هم نمیرفتم ، حالا هزار تا حرف و حدیث بود که آقا کارت دادیم نیومدن و ... اما تو هیچ عروسی من نه تونستم یه لحظه رو صندلی بشینم و نه  چیزی بخورم ، سر میز ناهار و یا شام  من تا به کیان غذا میدادم و بقیه داشتن جمع جور میکردم همه غذاشونو خورده بودن و من روم نمیشد دیگه بشینم تازه برای خودم غذا بکشم ، هرچند میلی هم نداشتم ... نمیدونم  چرا دیگه میرم عروسی خوشحال نمیشم !!( البته نه فقط به خاطر کیان )
واسه من خیلی این قضیه مهم نیست که کیان پستونک میخوره ، یه جور آرامش  میده به بچه  دیگه ، مثل آدامس مثلا ، اما بعضی ار اطرافیان دیوونه ام کردن از بس میگن وای کیان دیگه بزرگ شده چرا پستونک میخوره ؟؟؟!!  اینقدر تکرار میکنن که محمد هم حساس شده رو این قضیه ... کیان  هم داره کم کم پستونک رو ترک میکنه ، ( انگار بچه هم حساسیت اطرافیان رو فهمیده و بیشتر وابسته ی پستونک شده ) البته فعلا داره تمرین میکنه برای ترک کردن ، هم توی بیداریزبان

 

هم توی خواب قهقهه 
( فکر کنم داره کابوس میبینه که دارن پستونک هاشو ازش میگیرن )


پ ن : روز اول سرماخوردگی چه جوریه ؟ سرت داغه و بدنت درد میکنه ... مسکن و آنتی بیوتیک  میخوری اما  فقط منگ میشی و تاثیری تو حالت نداره ، دلت میخواد همش بخوابی و استراحت کنی ، اما هرچی هم که میخوابی بی فایده است ، فقط بیشتر گیچ و گنگ تر میشی ... این وصف حال و روز منه .. خیلی دارم سعی میکنم  روال زندگی رو یه کم عوض کنم اما انگار شدنی نیست ، هر راهی به فکرم میرسه امتحان میکنم اما .... همش یه چیزی پیش میاد که دامن میزنه به اوضاع به جای بهبودش ... چند شب پیش حالم خراب بود ، کلی حرص و جوش خورده بودم ، تیروئیدم ورم کرده بود و  نمیتونستم  حتی آب دهن قورت بدم ، با یه روسری گلوم رو بسته بودم ، اما با این وجود هم تا صبح نتونستم چشم رو هم بزارم ... کاشکی ... کاشکی .... (گفتنی و نوشتنی نیست )....نگران

 

                                                                نطرات